تئاتر و سینما<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

                                                                                                       

اگر لذت­ حاصل از دیدن تئاتر و سینما را منصفانه بسنجیم، ناگزیر باید بپذیریم که نشاطی که در پایان نمایش به ما دست می­دهد، والاتر و اصیل­تر از رضایتی است که پس از تماشای فیلمی خوب احساس می­کنیم. از این دیدگاه می­توان گفت که حتی بهترین فیلم­ها نیز چیزی کم دارند. این موضوع رابطه­ای مستقیم با همذات­پنداری تماشاگر و بازیگر دارد. روزنکرانتس (Rosenkrantz) در این­باره می­نویسد: "شخصیت­های روی پرده، طبیعتا موضوع همذات­پنداری­اند، درحالی­که شخصیت­های روی صحنه، موضوع تقابل عقلانی­اند. زیرا حضور واقعی آنان بر صحنه به آنان واقعیتی عینی می­دهد و برای اینکه به شخصیت­های یک جهان خیالی تبدیل شوند باید اراده تماشاگر دخالت فعال یابد، یعنی تماشاگر خود بخواهد که واقعیت جسمانی آنان را به انتزاع تبدیل کند. این انتزاع نتیجه فرآیند ذهن هوشمند انسان است و فقط از کسی انتظار می­رود که کاملا به­هوش و خودآگاه باشد." 

البته در این مورد، نباید دو کیفیت روانشناختی متفاوت در اجرای این دو هنر را از ذهن دور داشت. بنیان تئاتر، آگاهی دوسویه تماشاگر و بازیگر از حضور یکدیگر است. تئاتر با سهیم ساختن ما در کنشی تئاتری که بر روی صحنه اجرا می­شود، بر ما تاثیر می­گذارد. ولی در سینما وضع برعکس است. در سینما، گویی از خلال پرده­ای به منظره­ای چشم می­دوزیم که از حضور ما بی­خبر است، ولی خود بخشی از این جهان است. در اینجا هیچ چیز مانع از آن نیست که از نظر ذهنی با جهان متحرک فرارویمان، که به جهانی واقعی تبدیل می­شود همذات­پنداری کنیم؛ دیگر توجه خود را به پدیده بازیگر به عنوان یک انسان حاضر روی صحنه معطوف نمی­کنیم، بلکه توجه­مان را به مجموعه شرایطی متمرکز می­کنیم که نمایش تئاتری را شکل می­دهند و تماشاگر را از مشارکت فعال در رویداد محروم می­سازند.

/ 4 نظر / 18 بازدید
زروان

سلام ... خوشحالم که اولين بازديدکننده وبلاگ شما هستم ... موضوع خوبی رو انتخاب کردين ... اميدوارم کارتون تداوم داشته باشه ... موفق باشين

پیمان

بودن يا نبودن ... بحث در اين نيست وسوسه اين است. *** شراب زهرآلوده به جام و شمشير به زهر آب ديده در کف دشمن. همه چيزی از پيش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه‌ی معلوم فرو خواهد افتاد. *** ... *** چه فريبی اما چه فريبی! که آن که از پس پرده‌ی نيم‌رنگ ظلمت به تماشانشسته از تمامی‌ی فاجعه آگاه است و غم‌نامه‌ی مرا يشاپيش حرف به حرف باز می‌شناسد. *** در پس پرده‌ی نيم‌رنگ تاريکی چشم‌ها نظاره‌ی درد مرا سکه‌ها از سيم و زر پرداخته‌اند تا از طرح آزاد گريستن در اختلال صدا و تنفس آن کس که متظاهرانه در حقيقت به ترديد می‌نگرد لذتی به کف آرند. از اينان مدد از چه خواهم که سرانجام مرا و عموی مرا به تساوی در برابر خويش به کرنش می‌خوانند. هرچند رنج من ايشان را ندا در داده باشد که ديگر کلاديوس نه نام عم که مفهومی‌ست عام. و پرده ... در لحظه‌ی محتوم ... *** با اين همه از آن زمان که حقيقت چون روح سرگردان بی‌آرامی بر من آشکاره شد و گند جهان چون دود مشعلی در صحنه‌های دروغين منخرين مرا آزرد بحثی نه که وسوسه‌ئی‌ست اين: بودن يا نبودن.

پیمان

دوست عزيز خوشحالم که ۱۳مين بازديد کننده‌ی وبلاگ جديدت هستم! اميدوارم نوشتن از سينما و تئاتر و معماری بتونه اندکی هم که شده باشه اون حس ناشناخته‌ی زايش‌خواه درونت رو ارضا کنه. برات شعری از شاملوی عزيز نوشتم که هم يادی از اون غول زيبا بشه و هم هديه‌ی ناقابلی باشه برای افتتاح وبلاگت. شاد و سلامت و زاينده باشی.

علی اکبر افتخار

سينما و هنرهای نمايشی ـو اصلا هنرـچیزی جز انتقال اندیشه و رسیدن به لحظه ی ادراک حس انسانی و معنویت جاری در هستی نیست و چه زیباست این که ما می توانیم حس مشترکی را با هم در یک مکان و زمان تجربه بکنیم.