شهرها و حافظه 1

شهرها و حافظه 1

Cities & Memory 1

 

مسافر خارج که می­شود، بعد از سه روز راه­پیمایی به سوی شرق، خود را در شهر دیومیرا می­یابد. شهری با شصت گنبد نقره­ای، با مجسمه­های مفرغی تمام خدایان، با خیابان­های سنگفرش شده از قلع، با تماشاخانه­ای سراسر بلورین و خروسی زرین که هر روز صبح بر فراز برجی بلند خوش آوازی می­کند.

مسافر همه این زیبایی ­ها را می­شناسد و پیش از این نیز آنها را در شهرهای دیگر دیده است. اما ویژگی دیومیرا در آن است که وقتی انسان در یکی از شب­های اوایل پاییز، هنگامی که روزها کوتاه­تر می­شوند و تمام چراغ­های رنگارنگ سردر اغذیه­فروشی­ها باهم روشن می­شوند، به آنجا می­رسد و صدای زنی را می­شوند که از بالکنی فریاد می­زند: هی!، به تمام کسانی که در آن لحظه فکر می­کنند چنین شب­هایی را سپری کرده و خوشبخت هم بوده­اند غبطه می­خورد. 

invisible-cities-book-cover

ـــــــــــــــــ
برگرفته از شهرهای ناپیدا، نوشته ایتالو کالوینو، ترجمه بهمن رئیسی، انتشارات کتاب خورشید

/ 1 نظر / 18 بازدید

javar balam: واسه اینکه بتونی ه آخرو چسبیده ننویسی میتونی space bar بزنی. پس تو کی میخوای بفهمی پسرررررررررر