تئاتر و سینما

                                                                                                       

اگر لذت­ حاصل از دیدن تئاتر و سینما را منصفانه بسنجیم، ناگزیر باید بپذیریم که نشاطی که در پایان نمایش به ما دست می­دهد، والاتر و اصیل­تر از رضایتی است که پس از تماشای فیلمی خوب احساس می­کنیم. از این دیدگاه می­توان گفت که حتی بهترین فیلم­ها نیز چیزی کم دارند. این موضوع رابطه­ای مستقیم با همذات­پنداری تماشاگر و بازیگر دارد. روزنکرانتس (Rosenkrantz) در این­باره می­نویسد: "شخصیت­های روی پرده، طبیعتا موضوع همذات­پنداری­اند، درحالی­که شخصیت­های روی صحنه، موضوع تقابل عقلانی­اند. زیرا حضور واقعی آنان بر صحنه به آنان واقعیتی عینی می­دهد و برای اینکه به شخصیت­های یک جهان خیالی تبدیل شوند باید اراده تماشاگر دخالت فعال یابد، یعنی تماشاگر خود بخواهد که واقعیت جسمانی آنان را به انتزاع تبدیل کند. این انتزاع نتیجه فرآیند ذهن هوشمند انسان است و فقط از کسی انتظار می­رود که کاملا به­هوش و خودآگاه باشد." 

البته در این مورد، نباید دو کیفیت روانشناختی متفاوت در اجرای این دو هنر را از ذهن دور داشت. بنیان تئاتر، آگاهی دوسویه تماشاگر و بازیگر از حضور یکدیگر است. تئاتر با سهیم ساختن ما در کنشی تئاتری که بر روی صحنه اجرا می­شود، بر ما تاثیر می­گذارد. ولی در سینما وضع برعکس است. در سینما، گویی از خلال پرده­ای به منظره­ای چشم می­دوزیم که از حضور ما بی­خبر است، ولی خود بخشی از این جهان است. در اینجا هیچ چیز مانع از آن نیست که از نظر ذهنی با جهان متحرک فرارویمان، که به جهانی واقعی تبدیل می­شود همذات­پنداری کنیم؛ دیگر توجه خود را به پدیده بازیگر به عنوان یک انسان حاضر روی صحنه معطوف نمی­کنیم، بلکه توجه­مان را به مجموعه شرایطی متمرکز می­کنیم که نمایش تئاتری را شکل می­دهند و تماشاگر را از مشارکت فعال در رویداد محروم می­سازند.



موضوعات: